ای آنکه در جاده ی بهشتی
کاش هیچ وقت خوابم نمی برد
کاش هیچ وقت پلک هایم سنگین نمی شد
تا حضور ترت را ، که همیشه در ذهن اطلسی ها جاری بود
از یاد نبرم
تا صدای باد از پستوی خانه
بوی تو را
در هنگامه ی فصل بودن
از میان دست هایم نرباید.
و چه همهمه ی غریبی است
بی نگاه رفتن
و حجم خانه چه تنهاست
بی چشمان تو
و در دلم،گویی،خطی است
بی انتها و دلگیر
که درین تموج بی رنگ
خستگی سارها را
به یاد سروها می آورد.
گویی همین دیروز باران بود
که چقدر دور رفتی...
+ نوشته شده در دوازدهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت توسط سید جلال جزایری
|