آتش طور

در کشاکش داستان موسی و وادی طوی ، در هیمنه ی آتشی که قلب موسی را مطمئن می ساخت و می رفت تا وسیله ای باشد برای راهنمایی اش در صحرایی مملو از ظلمت،سخنی شگرف از سوی خداوند خدا بر موسای هراسان گفته شد،جمله ای که در بزرگی اش هر چه گویم هیچ نیست.کاش روزی خود،از زبانش این سخن را بشنوم....هر چند مگر نه این است که قرآن کتابی برای همه ی انسانهاست.پس من هم مخاطب تکین این امواج بودم.وقتی خداوند خدا بر وجود موسی روانش می کرد.من هم ،همراه موسی کنار وادی ایمن،صدایی را که از کناره ی همان درخت می آمد می شنیدم که با آوازی دلنشین می گفت:

و اصطنعتک لنفسی               

و من تو را برای خودم ساختم                                    طه – آیه 41

 

و چقدر این جمله غریب است و در عین حال آشنا... چه بزرگ ...

 

و مگر نه آن که وقتی بر این کویر غم زده هبوط می کردم در دلم این سخنان موج می زد که :

مرا کسی نساخت.خدا ساخت؛ نه آنچنان که"کسی می خواست"، که من کسی را نداشنم.،کسم خدا بود.کس  بی کسان،او بود که مرا ساخت،آنچنان که خودش می خواست ...


.................................................................................

خدایا!

قرآن که می خوانم حس می کنم از لا به لای کلمات و آیه ها با من می آمیزی

سنگینم، سبکم می کنی

زندانیم، آزادم می کنی

زمینی ام،آسمانی ام می کنی

...                         

                                       برگی از مناجات های محمد نوری زاد

کجاست؟

از میان این مردم می گذرم و می گذارم که کلام بسیار فروافتد.لیک آنان نه برداشتن می دانند و نه نگه داشتن...                                                         

                                                                     چنین گفت زرتشت/نیچه-داریوش آشوری


اوه...سخنان من چه دلنشین باشد و کجاست آن صاحبدلی  که با من نشیند و بمن گوش فرا دهد؟نیکو می گویم و نیکو اندیشم،پندهای من قلب افسرده را به نشاط آورد و جان مرده را دیگر بار زندگی و نیرو بخشد.اما...

"لَو صادَفَت قلُوُبا زاکیه و اَسماءَ واعیَه و اراءآعازمَه و البابا جازمَه"

و به دنبال دلی چونین و گوشی چونان همی بشتابم و هرچه بیشتر جست وجو کنم،کمتر بجویم.

نهج البلاغه ی علی-دلبستگی ها-جواد فاضل

پ ن:

چه دردآور است از من سخن گفتن!همچون سایه های لرزان پاره ابری رهگذر،بر سینه ی تافته ی غربت این کوبر،افتاده ام و می نگرم تا در زیر این آسمان،کسی هست که بار سنگینی راکه بر دوش های خسته و فرتوت این کلمات نهاده ام،بر پشت زمین روانه کرده ام،برگیرد؟

می خواهم دعا کنم

می خواهم از این به بعد هر جمعه و همیشه دعا کنم . از این به بعد قول می دهم که دعا کنم .می خواهم من هم مثل فروغ دعا کتم.حتی خیلی بیشتر.دعا کنم برای کسی که مثل هیچ کس نیست.دعا کنم برای کسی که مثل آن کسیست که باید باشد.کسی که بخاطرش پله ها را جارو کنم،شیشه های پنحره را بشویم.برای کسی هر روز دعا کنم،که در دلش با ماست،در نفسش با ماست،در صدایش با ماست.کسی که آمدنش را نمی شود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت.کسی که نمی گذارد به آدم ها تجاوز شود به اسم خدا.کسی که مثل پدرش،کفر از شرمشش به استغفار از فراز کوه می آید.کسی که تنهاست.کسی که تنها،صدای بلند تنهایی اش را چاه های کوفه می شناسند.کسی که حرف های زیادی برای گفتن دارد ولی گوشی نمی یابد.خدا می داند که می خواهم هر جمعه که نه هر روز برایش،برای آمدنش دعا کنم.برای آمدن کسی که مثل هیچ کس نیست.کسی که در زیر عبایش دروغ نیست.ریا نیست.کسی که مثل ماست.زر در کیسه دارد ولی زور در بازوان ستبرش نیست در کلامش است.من دعا می کنم که بیاید و بعد از آمدنش تمام خیابان ها را خواهم دوید و به یحیی خواهم گفت : دیدی آمد.آمده تا سفره بیندازد و نان را تقسیم کند و همه چیز را تقسیم کند و سهم ما را هم بدهد. " وقتی آمد من و یحیی با چارچرخه  اش تمام میدان محمدیه را خواهیم چرخید و خواهیم چرخید و چرخید و چرخید... آخ،چقدر روشنایی خوب است.و من چقدر دلم روشنایی می خواهد...من دلم یه وجب صداقت می خواهد...

هفت من نان کپک زده

با یه صدای دورگه اومد قابلمه رو داد دستم و گفت بزار گرم بشه.اول یکم نارحت شد که چرا حداقل یه لطفن نزاشت تنگ کلامش ولی وقتی یه نگاه به صورتش که از سرما کمی سرخ میزد و گوش هایی که با یه هدبند سیاه پوشونده بود تا شاید کمی گرم بشن،افتاد چیزی نگفتم.بزور میشد بگی که سنش از بیست گذشته... قابلمه رو گرفتم و بردم تو آشپزخونه و به مامان گفتم هر وقت گرم شد یه صدا بزن تا بیام ببرمش....

بعدِ مدتی مامان صدام زد که بیا بِبرش بعد با صدایی زیر تر گفت:"جلال!ببین   فقط سیب زمینی و گوجه تو غذاشون هست.فکر کردی غذای کارگر می تونه بهتر از این باشه" همین که قابلمه رو بلند کردم و می بردم به  جمله ی آخر مامان فکر می کردم .رفتم دم در و تو کوچه با چشمام دنبال همون پسر موخرمایی می گشتم تا قابلمه اش روبدم دستش،قابلمه ایی که غدای ظهر یه گروه کارگر 5 -6 نفره بود که باید با همون تا شب دووم میوردن. رفته بودن دورتر ولی تا منو دید با دست اشاره کرد که  بزارمش همون کنار دیوار و بعد برام دست تکون داد و تشکر کرد. تشکری که احساس کردم خیلی صاف و صادقانه اس. ولی باز من به این جمله فکر میکردم که  " فکر کردی غذا کارگر می تونه بهتر از این باشه؟"

                                             من برزگری را می شناختم  که هفتاد سال تمام زندگی کرد

                                             و هفتاد هزار بار زمینش را با گاوآهن شخم زد و

                                            هفتصد و هفتاد مَن بذر پاشید

                                             ولی فقط و فقط هفت مَن نان کپک زده در سفره داشت...

                                                                                                 خسرو گلسرخی

حسین وارث آدم

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا           سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

ماه محرم به حق،لایق آن است که به عنوان یکی از اساسی ترین پایه های دین محمد به شمار آید و متضمن بقا و شرافت آن باشد.برای من"محرم" یعنی اندشیدن به آزادی.اصلن می اندیشم که حماسه حسین برای آن است که به "اصالت آزادی و مسئولیت" ایمان آوریم.که همانا از زبان علی  به حسن وصیت شد:"خدا تو را آزاد آفریده و آزادی را بنام عزیزترین مواهب خویش به تو اعطا فرموده است،زنهار قدر نعمت خداوند بدان و آن را به هیچ قیمت از دست مگذار"(نهج البلاغه با ترجمه ی سحرانگیز جواد فاضل)و بدانیم که هر قدم حسین و هر عملش درسی است.نه برای آنان که حسین برایشان از روز اول محرم سال 61 هجری شروع می شود و در روز عاشورای همان سال تمام و یا آنان که روزشماری می کنند برای فرارسیدن این فستیوال خیابانی  و یا برای آنان که به محض گرفتاری به یکباره عاشق ابالفضل می شوند در حالی که نمیدانند کیست و چه میگوید و چه می خواهد،شده است جوان برومند چشم و ابرو قشنگ و حلال مشکلات!!یکبار مردی را دیدم که برای زینب نوحه میخواند و میگریست و جمعی را شیدا می کرد.در خلوتی یافتمش در حالی که متفاوت به آنچه می نمود،بود.پرسدیم پس چرا آن قدر از زینب،با سوز میخواندی مگر نمی دانی که زینب،"زبان علی در کام و رسالت حسین بر دوش" است .گفت تنها می دانم که عاشق زینبم ولی شناختی از او ندارم.خب این عشق و حب چه سودی دارد که در تو هیچ تغییری ایجاد نمی کند؟عشق بدون معرفت آخر چه میکند؟معرفت است که جامعه ی اسلامی را به اوج صلابت و پویایی می رساند.یا زنی در سیمای جمهوری اسلامی با گریه می گفت پسرم را آورده ام تا علی اصغری شود(به برنامه عجیب و خلق الساعه ای که درآن نوزادان را سبز پوش می کنند و جایی جمع میشوند و برای علی اصغر می گریند!!)می خواستم بروم و بگویمش آخر یعنی چه که علی اصغری شود؟چه شود؟علی اصغر چند ماهه چه داشت؟اخلاق؟معرقت؟بصیرت؟چه؟

  حسین یک بزرگ مرد است ولی اسطوره نیست.انسانی است از جنس انسان هایی که در هر زمانی ممکن است حضور داشته باشند.اما انسانی که به قول نیچه در جایگاه "ابر انسان" می ایستد.ولی چه خطر غریبی است آنان که می خواهند او را اسطوره کنند.نبرد حسین و یزیدیان نبرد هماره تاریخ است.نبرد ظلم است و ستم،در برابر آزادمردی.آن هم نبردی نه از جنس نبرد هایی که در مقابل،کفر باشد،هم در ظاهر و هم در باطن،بلکه نبردی است که گروهی تمامی موجودیت دین را برای دنیا به عرصه آورده بودند.فتوا میگیرند و حکم خروج از دین برایش صادر می کنند،آن هم چه کسی؟ حسین درب تک تک خانه ها را می زند تا به ما بگوید که اگر در این جامعه به نام اسلام و مسلمانی زندگی می کنید،همواره و در همه ی شرایط مسئولیت دارید یا حسینی باشید و یا یزدی،باید انتخاب کنید وگر نه،نباشید تا صدای یاری خواستن مرا نشنوید. حد وسطی نیست.پس آگاهی شرط اول است که اگر بصیرت نباشد روزگارمان می شود همان روزگار سروری جهالت.و چه خطری بالاتر از آن که دین مستمسکی برای تکیه زدن بر قدرت شود...

صدای بلند آزادی را از حنجره حسین باید شنید و نه برای مظلومیتش که خون خدا بود و هزار سال از ان وقایع گذشته بلکه برای مظلومیت کنونی اش باید گریست.که اگر همه ی روزها عاشوراست و همه زمین ها کربلا،کربلا، سرزمین مان است که از ظلم و ستم به اسم دین در حضیض عزت و بزرگی است.

صدای حسین،همانا صدای مردمی است که برای آزادی و آزاد مردی می زیند و حاضرند خون پاکشان را دراین راه نثار کنند. که:

"آزادی گرانبها ترین هدیه الهی است و ارزان بدست نمی اید باید برای بدست اوردن ان هزینه کرد و نیز برای نگاه داری ان هزینه بیشتر و هر چه در این راه هزینه کنیم زیاد نیست حتی اگر جان پاکی چون جان امام حسین باشد" (جمله ی بسیار عزیز و شگفت انگیزی است از سید محمد خاتمی)

پ.ن:

اینجا و اینجا دو نوشته یکی به گفتار محمد خاتمی،که حاوی نکاتی است که جای اندیشدن دارد و دیگری متنی است که بدون اجازه ی نویسنده اش(!) بازنشر داده ام که  خواندنش خالی از لطف نیست.

در زیر هم عکسی است که بسیار دوستش می دارم.سال پیش که این عکس را گرفتم بسیار مجذوب چهره ی مطمئن و چشمان پر ابهت پسرکی شدم که با هر کوبش سنچ اش مرا وادار میکرد به این بیندیشم که او ایمان قوی تری دارد یا من...

گفت:اوضاعِ اینجا خوب نیست...


عزیزا! دیر زمانی است که هیچ چیز خوب نیست

سیاهی ها پرده بر تمامی هیبت روز زده اند و و خیال خورشید دارد آرام آرام در پستوی ذهن مان بدل به خاطره ای دور می شود.به خیالت که تا به کی هزیمت این بادهای سوزان را باید به سر خط پایستگی هامان پایداری کنیم.مگر چگونه پیمانه شکستیم که دیگر این آب رفته از جام که هیچ،مستی اش هم بر باد رفته دارد دودمان ایمانمان را از بیخ و بن تاراج می کند.با کدامین طمع درساختیم که باید تاوان گزافش را بر دوش نحیفمان تاب آوریم.کدامین رشته را گسستیم که در فراق اش چنین داغ بر دل هامان نشست و گرفتار سنگینی این بُهت غریب شدیم.

کریما! ما را که جای گله و شکایتت نیست.ما آموخته ایم که  تحمل کنیم ولی آخر به ما بگو "تا به کی؟"

بر ما این پنج روز،در این باغ بی برگی،چون سال ها می گذرد.

 

ماییم و آب دیده،در کنج غم خزیده                 بر آب دیده ی ما صد جای آسیا کن          مولانا

پی نوشت:

آنچه همایون شجریان در بزرگداشت استاد پرویز مشکاتیان خواند،همان حال دل من است.بشنوید.

 

روزگار غریبی است،نازنین

                     

                           این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

                                       کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست      حافظ

ای آنکه در جاده ی بهشتی


کاش هیچ وقت خوابم نمی برد

کاش هیچ وقت پلک هایم سنگین نمی شد

تا حضور ترت را ، که همیشه در ذهن اطلسی ها جاری بود

                                                                  از یاد نبرم

تا صدای باد از پستوی خانه

بوی تو را

در هنگامه ی فصل بودن

از میان دست هایم نرباید.

 

و چه همهمه ی غریبی است

بی نگاه رفتن

و حجم خانه چه تنهاست

بی چشمان تو

و در دلم،گویی،خطی است

بی انتها و دلگیر

که درین تموج بی رنگ

خستگی سارها را

                       به یاد سروها می آورد.

گویی همین دیروز باران بود

    که چقدر دور رفتی...

دلم گرفته است


دلم گرفته،

دلم عجیب گرفته است.

و هیچ چیز،

نه این دقایق خوشبو،که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،

نه این صداقت حرفی،که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،

نه،هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند.

و فکر می کنم

که این ترنم محزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد.                                    سهراب-مسافر


پ.ن

دلم برای خیلی چیزها گرفته،چیز هایی که اگر بخواهم بگویم،احساس می کنم حقارت کلماتم آنها را به بند خواهد کشید...


نالیدن بی حساب سعدی     گویند خلاف رای داناست

از ورطه ی ما خبر ندارد         آسوده که برکنار دریاست

بزرگترین آرزو

به یاد پرستوهایی که بر فراز کارون پرواز می کنند و آزادی را می فهمند


 ترانه ی بزرگترین آرزو

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

     همچون گلوگاه پرنده یی،

هیچ کجا دیواری فروریخته برجای نمی ماند.

 

سالیانِ بسیار نمی بایست

                              در یافتن را

که هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانی است

که حضور انسان

                   آبادانی است.

*

هم چون زخمی

                          همه عمر

                                              خونابه چکنده

همچون زخمی

                       همه عمر

                                   به دردی خشک تپنده،
به نعره یی

               چشم بر جهان گشوده

به نفرتی

            از خود شونده،

غیابِ بزرگ چنین بود

سرگذشتِ ویرانه چنین بود.

 *

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

        کوچک تر حتی

                         از گلوگاهِ یکی پرنده!                                       احمد شاملو


پر کن پیاله را


پر کن پیاله را

که این آب آتشین

دیری است که ره به حال خرابم نمی برد

این جام ها،که در پی هم می شود تهی،

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و آبم نمی برد!

              *  *  *  *

من با سمند سرکش و جادویی شراب

تا بی کران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا

تا شهر یادها

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

در راه زندگی

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی

با اینکه ناله می کشم از دل :که                 آب ... آب...!

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد

پر کن پیاله را ...

                                                          " فریدون مشیری"

پی نوشت:

سپردن گوش هوش به این شعر زیبا بهمراه صدای ملکوتی استاد شجریان و آهنگ سازی استاد فریدون شهبازیان در این روزهای مه آلود،آدم را به کجاها که نمی برد...

شتاب باید کرد: من از سیاحت در یک حماسه می آیم


تهران همیشه تهرانه.اولین چیزی که بعد از گذشتن از عوارضی می بینم پسرکی است که ساعت 6 صبح دسته دسته گل های سرخ رو تو دستش گرفته و اومده کنار جاده ، بعد یه دفعه دماوند، پرغرور و زیبا خودش رو به من نشون میده.لحظه به لحظه من سرحال تر میشم .دارم سعی میکنم کابل و خیابون وزیر اکبرخان  رو فراموش کنم.مثه امیر سرم رو میندازم پایین تا یادم بره آصف چه بلایی سر حسن میاره.اصلن یادم بره یه روزی که حالا 21 سال و چندین ماه ازش میگذره تو همین تهرانی که هیچ قرابتی باهاش ندارم به دنیا اومدم.من مردم این شهر رو که پر از تکاپو و رفت و آمدن نمیشناسم.تویه BRT من مونده بودم و هی به آدمهایی نگاه می کردم که خوابن.نه یه نفر ، چندین خمار،خمارِ خواب.تویه مترو آدم هایی که با فشار  و زور و هل بی خیال زن و مرد و بچه میرن تا سوار بشن تا بشن تا سوار بشن تا به نمی دونم کجایی که  میخوان برسن ، بعد می بینی خوابن.اصلا همه خوابن و من یاده "کوری" ساراماگو می افتم که همه کورن.همه تو یه کوری سفید و شیری غلت می زنن.همه کورن و نمیدونن.(آخه کوری یه جور خوابه،باید جون بکنی تا بفهمی کوری...؟مگه کسی رو که خودش رو بخواب زده میشه بیدار کرد؟)

آسمون ابریه.پر ابرهای قشنگ و پفکی.نمایشگاه گرمه و بی نظم.اصلا آن نبود که من بخاطرش بال بال میزدم.یه هقته با انتقال حرارت و سیستم های کنترلی سر کنی تا بری برسی به جشن کتابها.اون وقت هم اون قدر احساس بدی بهت دست میده که عطای بن کارت رو به لقاش می بخشی و میگی هدیه "جناب رئیس جمهور" ارزونی همون مغازه سر نبش محلشون(!)... میگردم و کتاب میگیرم. "لالایی"برای امیر حسین کوچولو ، میر من،  تا برسی به شبستان. بریم بالا کتب خارجی. آشنا میزنن... انگار همین چند وقت پیش تو یه نمایشگاه تو همین نزدیکی ها همین  کتاب ها رو زیارت کردم!!

ولی همه ی نمایشگاه یه طرف و غرفه کوچک و محقر بنیاد شریعتی و دیدن پوران شریعت رضوی هم یه طرف،چه لذت سرشاری....همین برای داشتن یه دونه خاطره ی دوست داشتنی،بس است...(و چه حرف هایی که ...)

داشتم کتاب می خریدم،یدفعه به خودم اومدم گفتم" خب،حالا کتاب گرفتی و گیریمم خوندی ،بعدش چی؟چی میشه؟" بعد سردم شد،مثه آغاز زمین،احساس کردم شدم یه مورچه ای که دنبال رد خونشه،گم شدم.مثل گل یخ ، یخ کردم ،سردم شده بود،خیلی هم سرد...

**

تو راه برگشت هیچ چیز زیباتر از کوههای سر برافلاک گذارده ی زاگرس سر حالم نمی آورد.آن قدر بلند و گستاخ به نظر می رسیدند که گویی ستیغشان سر به سر با ابرها همسایه است و درخت ها و گیاه هایی که گله به گله تو دل همین سنگ های سخت سربرآورده اند و هلال باریک دو روزه ای که با دیدنش گویی جانم می خواهد از کف برود.سراسر شور میشوم. در میان زبانه ی ابرها، داس مه نو مدام از دستم می لغزد و گم می شود.نگاهم با سبزه های سبز و درخت های با شکوهی که توی تاریکی دم دمای غروب به شبح سیاه مردانی رو به آسمان بدل شده بودند تلاقی میکند.ابرها پرپشت و سفید و تیره و ناهید که معصومانه آنها را کنار میزد تا من او را به نظاره بنشینم.ابرها به پیش می آمدند و تیرگی،آسمان را می بلعید.نمی دانم ولی شاید،اگر یک روز صبح کافکا بیدار می شد و پنجره ی اتاق تنگ و تاریکش را می گشود و چشمه زلالی را که از دل اشتران کوه سربرتافته بود می دید،بازهم از دلتنگی های یک سوسک تنها می نوشت؟ بعد یاد حرف شریعتی می افتم که می گفت هر انسانی از پنجره ی خودش به زندگی می نگرد .حالا که من مینگرم میبینم چقدر پنجره های مختلف وجود دارد...  تا وقتی هوا روشن بود،با امیر بغض می کردم.با او عاشق خال داسی شکل ثریا می شدم،در خیابان های کابل دنبال سهراب می گشتم.از بلال های ناخوش می گذشتم.می ترسیدم.و باز دیدم دین در لباس تحجر چگونه دودمان سرزمینی را بر باد می دهد.کتاب را می بندم، کتاب را می بندم تا بتوانم بفهمم،اصلا نمی توانم ادامه بدهم.نگاهم را می دوزم به افق و می گذارم آرام ،آرام در گوشم زمزمه شود:

Now left for a hard day

Just leave the hard way

So the dark night may watch over you

Nocturne

no dare no fly

With will give way

When the dark night will leave us a day


پی نوشت:

***بادبادک باز اثر خالد حسینی با ترجمه زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده است.هر چند مهدی غبرایی هم آن را ترجمه کرده که حتما او با شناختی که از کارهایش دارم می دانم بهتر ترجمه کرده

مرگ پایان کبوتر نیست


صحبت از "مرگ" است.کلمه ای که این روزها،صبح و شام،بار ها و بارها،تازه تر و پررنگ تر و زنده تر(!)آن را می شنوم و لمس می کنم. کلا چیز غریبی است.از آن دست چیزها  که می دانیم و می شناسیمش ولی وانمود می کنیم که اصلا وجود ندارد،نه،اصلن محلی به آن نمی گذاریم.آن قدر دور و دست نیافتنی می پنداریمش که تا کنارمان نرسد،موجودیت سردش را درک نمی کنیم... وقتی هم که سایه اش از کناری گذشت،تنها  با کلماتی تکراری و زشت سعی در تسلای بازماندگان آن درد داریم.غافل از آن که :"شب می خوابی و صبح برمی خیزی . و اولین خیالی که بر تو هجوم می آورد،درک این حقیقت است که آیا اتفاقی افتاده یا همه اش یک کابوس تلخ بوده است و چقدر دوست داری خیال بودنش را باور کنی،اما،اما  به خود که می آیی می بینی همه ی آن تلخی ها واقعی بوده است.واقعیه واقعی"

 

با کسی که داغ دارد،نمی توان با "زبان" همدردی کرد...که سعدی می فرماید:

تا ترا حالی نباشد همچو ما                                       حال ما باشد ترا افسانه پیش

ولی باید گفت و باید زمان بدود تا دردها تسکین یابند و دل ها آرامش ...


دارد باران می آید

باران دارد به خاطر دلداری مادرانمان

هی گونه های من و سنگ مزار تو را می شوید.

انگار همین شبِ رفته از پیش ما بودی

که ناگهان به واهمه گفتی: نگاه کن دکمه پبراهنم افتاد!

که ناگهان زنی در قاب خیس دریچه آوازت داد:

- سفر بخیر ...


...دارد باران می آید

باران دارد به خاطر سنگ مزار من و

عریانی گریه های تو می بارد.        س.ع.صالحی

کجا بودم ،کجا افتاده ام


با دل روشن،در این ظلمت سرا افتاده ام                    نور مهتابم ، که در ویرانه ها افتاده ام

سابه پرورد بهشتم،از چه گشتم صید خاک؟               تیره بختی بین،کجا بودم کجا افتاده ام

جای در بستان سرای عشق می باید مرا                  عندلیبم،از چه در ماتم سرا افتاده ام

پایمال مردمم،از نارسایی های بخت                         سبزه بی طالعم،در زیر پا افتاده ام

خار ناچیزم،مرا در بوستان مقدار نیست                     اشک بی قدرم،زچشم آشنا افتاده ام

تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار                           برگ خشکم،در کفِ باد صبا افتاده ام

برمن ای صاحبدلان رحمی که از غم های عشق         تا جدا افتاده ام،از دل جدا افتاده ام

لب فرو بستم رهی،بی روی گلچین و امیر                 در فراق همنوایان،از نوا افتاده ام

                                                                                                              رهی معیری

درد دل

نمی دانم باید با که درد دل کنم،داد خود را به کدامین دادگاه ببرم،شاید باید صبور باشم،شاید باید ندایی را که مولایم گفت جز در دفاع از حق به عرش رسانیدنش را گناهی نیست ،در گلویم بخشکانم؛شاید هم باید چشمانم را در پستویی تاریک پنهان کنم.... نمی دانم؟

در سرزمینی نفس میکشم،که هوایش مسموم شده ی آنانی است که چشم خود را بر حقایق بسته اند و شهوت قدرت، ذهن های پوسیده و پلاسیده شان را از شراب ناب پستی و رذالت مالامال کرده است.در سرزمینی که دروغ در آن سکه ی رایج بزرگان پیر و حقیر آن است.در سرزمینی که اگر حق میگویی سزایت سه سال و نیم زندان است.آری در این خاکی که می شود صدای عدالت جو را خشکاند و در عوض آن سخن از چیزهایی کرد که خود نیز بدان پشیزی ایمان نداری.می توان از عدالت گفت،از برابری،از رحمانیت ولی در عمل:از همت مضاعف در پستی و دنایت، از کار مضاعف برای دریدن صدای حق..

 ..................................................................

محمد نوری زاد به جرم حق گویی به زندان می رود... و چه قدر این حقیقت برایم دردآور است،بغضم را فرومی برم،چشمانم را پنهان می کنم و به کنج خلوتی می روم.خشم و ناراحتی است که وجودم را فرا میگیرد.همین که یاد دخترش می افتم بی تابی هایم بیشتر میشود.نمی دانم چه باید بکنم.چشمانم را می بندم و به همویی می اندیشم که می گفت در سختی ها بر من تکیه کنید،به یاد من باشید تا قلبتان آرامش یابد... به کتابش پناه می برم،می خوانم، کلمه به کلمه،آیه به آیه و آنگاه است که سیلی خروشان از آرامش بر من نازل می شود...

ایمان دارم روزی فرا خواهد رسید که در آن سرآمدی و بالانشینی جهل و خرافه پرستی بسر خواهد آمد.روزی که همه ی انسانها در آن با "آزادی"خواهند زیست،روزی که در سرزمین مقدس من،هیچ ردی از تشیع صفوی نخواهد بود

 

بهترین واژها ها بر مرتفع ترین ساختمان ها*

 

از طریق یکی از دوستان عزیزم با خبر شدم که پدر "مصطفی مستور" نویسنده ی متعهد و خوب اهوازی،و البته همهشری من،چند روز پیش درگذشته است. می خواهم به عنوان یک خواننده ی پر و پاقرص آثارش به او تسلیت بگویم.می دانم که رنج بسیاری می برد و روحش از این ضایعه رنجور است ولی امیدوارم باز هم همان مستور عزیز بشود...

"مصطفی مستور" داستان ها و رمانهای فوق العاده ای چون"روی ماه خداوند را ببوس"،"استخوان خوک و دستهای جذامی"،"حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه" ، "عشق روی پیاده رو" ، "من دانای کل هستم" و " من گنجشک نیستم" را نوشته است که بسیاری از نسل سومی ها و پیگیران ادبیات آنها را خوانده اند.

در" روی ماه خداوند را ببوس" روایتی سحر آمیز و به شدت تصویری ارایه می کند که می توانم با "پس از تاریکی" هوراکی موراکامی مقایسه اش کنم. در" استحوان خوک و دستهای جذامی "گویی به تماشای یک فیلم سینمایی نشسته ای که پرده به پرده همراه با شخصیتها درگیرِ درگیری های آنهایی.داستان هایی موازی که حتی از نظر زمانی نیز با هم متفاوت هستند. ادامه ی درگیرِ ی های این روح عاصی با خود را در " من گنجشک نسیتم" به خوبی می توان دید. کتابی که نامزد جوایزی در سال پیش شد و مستورِ بزرگ به خاطر متعهد بودنش آنها را نپذیرفت.صحبت درباره او بسیار است،نقد و بررسی آثارش هم یک گوش شنوا برای من می خواهد و هم یک آدم مشتاق تا بگویم برایش از همه روزهایی که با نوشته هایش سرکرده ام،از طبقه آخر برج خاوران از سوسن و فریز از دانیال ، از بازی با کلمات ، از سوفیا و از جادوی دست ها و ...

و اما قرار است اردیبهشت ماه در "شهر کتاب " تهران در باره نویسنده ی بزرگ و بی بدیلی دیگر  با نام"جی دی سلینجر" چند جلسه سخنرانی داشته باشد. با تمام وجود دوست داشتم تا می توانستم و این فرسنگ ها راه را طی می کردم تا سلینجر بزرگ را از زبان مستور دوست داشتنی بار دیگر بشناسم."ناتور دشت" و "هولدن کالفیلد "را با لحن کلام و ذهن او بار دیگر مرور کنم و برداشت او از کارهای سلینجر را با خودم مقایسه کنم... نمیشود ولی آرزو بر جوانان عیب نیست!!!

 

*با کمی جابجایی کلمات،شعری است از متن کتاب "استخوان خوک و..."


پی نوشت:

گفتار مصطفی مستور پیرامون دکتر علی شریعتی

شهرِ بی تو

چقدر سکوت و چه حجم سنگینی از تاریکی را به درونت ریخته بودند.باورم نمی شد این چنین تو را بدون هیچ حجابی،عریان و عور در دشتی به فراخی آسمان چشمانت ببینم.روان بودی و سرخوش،در آن پهنه ای که سراسر باورم را بدان شسته بودند.

 مگر می شد،آرامش اهواریی و مستانه ات را در گردش چهار هجایی سال بر هم زد.مگر می شد،صفحه ی نخست کتاب آفرینش را ندید که خبر از غفلت رنگین تو در شیطنت عشق می داد.مگر می شد، پر کشیدن غریبانه ات در خواب سبز سارها،آن هنگام که دانایی مرا در باور خورشید گرفتند،فراموش کرد.

می دانی! "تو بارها با زندگی ات شرمساری از مردگان کشیده ای".

بیادم بیاور، آن هنگام که در "کتاب سَختی" ، در بند آفرینش، دانایی را از درخت همسایه دزدیدم،چشمان تو،ای ترسای محجوب من،مرا به بادهای هماره سپرد.

هنوز هم در بند شانه ات هستم که سرسختانه مُجابم می کند.در همان حیاطی که حوضش بی ماهی است و بادهایش همه چیز را نخواهند برد.

چه ظلمتکده ی وهم آلودی است،ندیدنت

چه رویای زجر آوری است،سُفتنت-در یک شب تار-

بسیار سعی کردم،بسیار جهد کردم تا دلم مدام از پی نظرها نرود، به هر دری نرود.بی اعتنا به قطعه ی کوچکِ زمین، که قسمت من از زمین زندگی است،نرود.

هنوز دُردی کش میخانه ات هستم....همین...                                               ولی این را بدان...

      والله شهر بی تو مرا حبس می شود                 آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

 

 

پی نوشت

این نوشته از کلمات حافظ، مولانا،علی شریعتی،شاملو،سهراب، فروغ،براتیگان والن پو مشحون است 

نوروز و سالی که گذشت

 

"بیشک روح در این فصل زاده شده است.و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار،آفتاب در نخستین نوروز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است"          علی شریعتی (کویر-۲۶۳)

 

سال 88 با تمام فرازها و فرودهایش،با تمام مشکلات و زیبایی هایش تمام شد و صفحه ای دیگر از دفتر عمر ورق خورد.ولی مگر میشود به این سال نظری بیندازی و تلخی های بیشماری که بر سرزمینمان رفت را نبینی.گل های شور و شعوری را نبینی که در خردادی از جنس حماسه در دست آنانی پرپر شدند که  کلمه ای که بتوانم با آن وصفشان کنم،نمی یابم...به هر حال هرچه بود فصلی به غایب سرد را رقم زد. و چه روزهای سختی بود که آن قدر دلم گرفته شد که احساس کردم اخوان "زمستان"ش را برای امروز ایران سروده است.که هیچ کس سلامم را پاسخ نخواهد گفت.ولی باید امیدوار بود "صبر و استقامت" داشت تا این خزان را دوباره بهاران کنیم . هرچند بسیار سخت تر از آن است که تصور توان کرد.

پی نوشت

باید زودتر از اینها این پست را می نوشتم ولی هم از طرفی خیلی درگیر بودم  و هم بدلایلی اینترنت در دسترس نبود.بهر حال با تاخیری دو روزه سال نو را به همه ی آنانی که این روز اهورایی را به جشن می نشینند تبریک می گویم و امیدوارم سال جدید، سالی خالی از جنگ و خشونت و گرسنگی و دروغ باشد.

نغمه آغاز


"در آغاز هیچ نبود،کلمه بود و آن کلمه خدا بود."

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.

و با نبودن چگونه توانستن بود؟

و خدا بود و با او عدم بود.

و عدم گوش نداشت.

حرف هایی هست برای نگفتن که اگر گوشی نبود،نمی گوییم

و حرف هایی هست برای نگفتن،

حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن

                                                                             دارد.

حرف هایی بی قرار و طاقت فرسا

که همچون زبانه های بی تاب آتشند.

کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.

اینان در جست و جوی مخاطب خویشند.

اگر یافتند،آرام می گیرند

و اگر نیافتند،روح را از درون به آتش می کشند.

                                                               علی شریعتی

پی نوشت

متن کامل و زیبای نوشته بالا را می توانید در کتاب فوق العاده ی  "کویر" در فصلی با عنوان سرود آفرینش بخوانید.

اینان این چنین مقدسند...


تقدیم به آنانی که هنوز چشمانشان به دیدن رنج دیگران عادت نکرده است...


آری...

هنوز هستند مردانی که طعم تلخ نبودن را با تمام موجودیت خویش بسان کودکی یتیم در گورستان تنهایی بشر چشیده اند و قلبشان از رنج دیگران چونان ابر بهاری دلتنگ ناله های شبانه ی کودکی تنها می شود.

پسرانی که از نگاه سرد پیرمردی در خود فرو می روند و با خنده های ضعیف کودکی زار قلبشان تا اوج افلاک عروج می کند،آنانی که ارزش انسانیت را در تار و پود وجودشان چون عمود هایی مستحکم بر دامنه فلک و الافلاک ذهنشان استوار کرده اند.

آری...

هنوز روح نوع دوستی در چشمان دخترانی از جنس آینه درین روزهایی که همدردی جز لق لقه ای بر زبان نیست در کالبد اهورایی پانزده سالشان در حال دمیدن است.

همویی که دستش نوازشگر چهره ای است که غم نگاهش دل آسمانیان را بر زمین تفتیده می نهد و سوز آه جگر سوزشان از سویدای دل خاطر انسان را پر زدرد می کند.

و چه سرخوشند آنانی که لبی را به قیمت خستگی روحشان و دلزدگی وجودشان در تناسخ بادهای سوزان اردیبهشت به خنده ای معصومانه می خرند و در تلاشند تا ندایی برآمده از پاکی درونشان را در هستی زمین و زمان طنین انداز کنند.

بزرگی اینان نه در توصیف کاخ های "هیره" می گنجد و نه در غنیمت شمردن قطره ای آب در "تیه"

   آری...آری... اینان این چنین مقدسند...


پی نوشت:

این را از این باب نوشتم تا اولا ادای دینی کرده باشم به بلندی نظر بچه های انجمن خیریه دانشجویی ندای هستی و ثانیا یادآوری ای باشد برای ما که در این روزهای پر ازدحام در بازار های شهر پرسه می زنیم.نه این که برویم و میلیون ها تومان به این و آن کمک کنیم؛نه،که آنان خود آبرویی به عظمت هفت دریا دارند.فقط خواستم که حداقل دلتان کمی برای دلتنگی های  پسرکی تنگ شود که می دانم شب را با صورت سرخ گون خود شرمنده کرده است...همین..


تمام


به من بگو

در این منزل بی نشان

تا کی به اسم آینه از خشت خام

سخن خواهی گفت؟

دیری است دیوار کج از مسیر ثریا

به ویرانی ویل المکذبین رسیده است.

به من بگو،

از این کاروان بی واژه چه می بری؟

جز غارت خیالی،

که خبر از غفلت بی فردای تو می دهد.

تو چه می دانی از اندوه مادران و،

از این شب پر ملال.

به خدا آتش زیر خاکستر است

این خرمن بی خار و

این کبریت کهنسال.

                                                                               سید علی صالحی

.....................................................................

شعر زیبای بالا ،شعری تازه انتشار یافته از شاعری است که قدرت کلمات را می شناسد و افسونگرانه کلامش در اعماق جان آدمی می نشیند.با "ری را" با او آشنا شدم و تاکنون مست شانه کشیدن سخن با قلمش هستم.

لازم بذکر است که این شعر در  اولین شماره ی(اسفند 88) ماهنامه ی وزین "مهرنامه" منتشر شده است.


علت عاشق


هر وقت نگاهش میکنم،غمی سنگین را در چهره ی خندانش می جویم.غمٍ نگاهش،سوار بر امواج موسیقی بر گوش هایم سرازیر می شوند. وقتی همه با هم هستیم، می رود و می آید و می خندد و تلاش می کند ولی به لحظه ای، دیگر نمی بینمش،پیدایش نمی کنم...

-آها اینجاست...هی کجایی پسر؟!

فقط به چشمانم می نگرد،وقتی سفره ی دلش را باز می کند،من فقط گوش می دهم.در آن بی کرانه ی سپیدی، در آن بالا بالا ها فقط می توانم سکوت کنم.چه،که حرفی برای آتش درونش در چنته ندارم.در آن شب بی نظیر،در آن سوز سرمایی که دیگر پاهایم مال خودم نبودند و شوق دیدن برف ها بدل به یک کابوس وحشتناک می شد؛من عشق برساوش را در نگاه ترسان آندرومدا در زیر فرش بی بدیل آسمان کوهستان،در پهنه ی رخشان و درخشان آسمانٍ شب می دیدم.دریغ که آسمان هم تنها جایی برای اسطوره هاست....

پی نوشت:

و آدم ها چه موجودات غریبی هستند،چه حرف ها که در سینه هاشان می ماسد.حرف هایی که هیچ گاه تن به حقارت کلمات نمی دهند...  

بخشش


دلم را شکستند ، بخشیدم ، پیش نگاهم دیوار کشیدند ، بخشیدم . به تاوان گناه ناکرده محکومم کردند،باز هم بخشیدم.آسان نبود،اما ایمان داشتم که اگر میخواهم روزی آسمانیان مرا ببخشند، باید از گناهان زمینیان درگذرم؛ حتی اگر دشوار باشد.

                                                                                                    نیلوفر لاری پور


درد مشترک

قصه نیستم که بگویی

                            نغمه نیستم که بخوانی...

                                                              من درد مشترکم

                                                                                     مرا فریاد کن

                                                                                     احمد شاملو

                            

لولو کجایی؟

سلام

کجایی؟

نیستی؟

می ترسم یه دفعه ای غرق بشي...بخودت بيای و ببینی که دیگه گم شدی... گوش هات رو تیز کن میخوام یه چیزی بهت بگم...حواست با منه...من اينجام. به من نگاه کن!

من از بچگی ها هی می دونستم که میای ولي هر چي موندم نیومدي... مامان هی منو می ترسوند و من تو تنهایی تو اون حياط بزرگ و پر از  گیاه های بی خود می نشستم و گریه می کردم.می گفت یه لولویی میاد و آخر منو میبره... شب که می شد از ترس لولو و شکم گندش با اون شاخای زشتش چشمهام رو میبستم و می رفتم تو رویا و بهت فکر می کردم

تو همیشه پشت پنجره بودی... هر چی صدات زدم:"  بیا این ور" ، " بیا این ور " تو اصلن به  حرفهام گوش ندادی  شایدم نمي شنیدی آخه هر چه داد می زدم اصلن چشمات رو هم تکون نمی دادی.آخرِ سَرَم، من بات قهر کردم.ولی تو بدجنس تر از اون بودی که بیای نازم رو بکشي.یواش یواش روی سرت بلند می شد يه چیزایی...!!! شکمتم هی گنده تر ... چشمات هم قرمز و قرمز تر ...وقتی فهمیدم،آب دهنم رو قورت دادم...اصلن دهنم خشک شده بود و چشمام باز مونده به چشمای تو که حالا "لولو" شده بودی.....


)با نبم نگاهی به "لولوی شیشه ها"ی سهراب(

توتم پرستی


قلم توتم من است ،
قلم  توتم  ماست ،
                  به قلمم سوگند ،
به خون سياهي که از حلقومش مي چکد سوگند ،
به رشحه ي خوني که از زبانش مي تراود سوگند ،
به ضجه هاي دردي که از سينه اش بر مي آيد سوگند
که توتم مقدسم را نمي فروشم ،
به دست زورش تسليم نمي کنم ،
                                           به کيسه زرش نمي بخشم ،
به سر انگشت تزويرش نمي سپارم
دستم را قلم مي کنم و قلمم را از دست نمي گذارم ،
 چشم هايم را کور مي کنم ،
    گوشهايم را کر مي کنم ،
        پاهايم را مي شکنم ،
        انگشتم را بند بند مي بُرم ،
         سينه ام را مي شکافم ،
                           قلبم را مي کشم ،
 حتي زبانم را مي بُرم و لبم را مي دوزم
                         اما
                         قلمم را به بیگانه نمی دهم.
                                                                             دکتر علی شریعتی

پی نوشت:
به نظر شما منظور دکتر از "بیگانه" احتیاج به تفسیر دارد!؟