درد دل
نمی دانم باید با که درد دل کنم،داد خود را به کدامین دادگاه ببرم،شاید باید صبور باشم،شاید باید ندایی را که مولایم گفت جز در دفاع از حق به عرش رسانیدنش را گناهی نیست ،در گلویم بخشکانم؛شاید هم باید چشمانم را در پستویی تاریک پنهان کنم.... نمی دانم؟

در سرزمینی نفس میکشم،که هوایش مسموم شده ی آنانی است که چشم خود را بر حقایق بسته اند و شهوت قدرت، ذهن های پوسیده و پلاسیده شان را از شراب ناب پستی و رذالت مالامال کرده است.در سرزمینی که دروغ در آن سکه ی رایج بزرگان پیر و حقیر آن است.در سرزمینی که اگر حق میگویی سزایت سه سال و نیم زندان است.آری در این خاکی که می شود صدای عدالت جو را خشکاند و در عوض آن سخن از چیزهایی کرد که خود نیز بدان پشیزی ایمان نداری.می توان از عدالت گفت،از برابری،از رحمانیت ولی در عمل:از همت مضاعف در پستی و دنایت، از کار مضاعف برای دریدن صدای حق..
..................................................................
محمد نوری زاد به جرم حق گویی به زندان می رود... و چه قدر این حقیقت برایم دردآور است،بغضم را فرومی برم،چشمانم را پنهان می کنم و به کنج خلوتی می روم.خشم و ناراحتی است که وجودم را فرا میگیرد.همین که یاد دخترش می افتم بی تابی هایم بیشتر میشود.نمی دانم چه باید بکنم.چشمانم را می بندم و به همویی می اندیشم که می گفت در سختی ها بر من تکیه کنید،به یاد من باشید تا قلبتان آرامش یابد... به کتابش پناه می برم،می خوانم، کلمه به کلمه،آیه به آیه و آنگاه است که سیلی خروشان از آرامش بر من نازل می شود...
ایمان دارم روزی فرا خواهد رسید که در آن سرآمدی و بالانشینی جهل و خرافه پرستی بسر خواهد آمد.روزی که همه ی انسانها در آن با "آزادی"خواهند زیست،روزی که در سرزمین مقدس من،هیچ ردی از تشیع صفوی نخواهد بود