نغمه آغاز


"در آغاز هیچ نبود،کلمه بود و آن کلمه خدا بود."

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.

و با نبودن چگونه توانستن بود؟

و خدا بود و با او عدم بود.

و عدم گوش نداشت.

حرف هایی هست برای نگفتن که اگر گوشی نبود،نمی گوییم

و حرف هایی هست برای نگفتن،

حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن

                                                                             دارد.

حرف هایی بی قرار و طاقت فرسا

که همچون زبانه های بی تاب آتشند.

کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.

اینان در جست و جوی مخاطب خویشند.

اگر یافتند،آرام می گیرند

و اگر نیافتند،روح را از درون به آتش می کشند.

                                                               علی شریعتی

پی نوشت

متن کامل و زیبای نوشته بالا را می توانید در کتاب فوق العاده ی  "کویر" در فصلی با عنوان سرود آفرینش بخوانید.

اینان این چنین مقدسند...


تقدیم به آنانی که هنوز چشمانشان به دیدن رنج دیگران عادت نکرده است...


آری...

هنوز هستند مردانی که طعم تلخ نبودن را با تمام موجودیت خویش بسان کودکی یتیم در گورستان تنهایی بشر چشیده اند و قلبشان از رنج دیگران چونان ابر بهاری دلتنگ ناله های شبانه ی کودکی تنها می شود.

پسرانی که از نگاه سرد پیرمردی در خود فرو می روند و با خنده های ضعیف کودکی زار قلبشان تا اوج افلاک عروج می کند،آنانی که ارزش انسانیت را در تار و پود وجودشان چون عمود هایی مستحکم بر دامنه فلک و الافلاک ذهنشان استوار کرده اند.

آری...

هنوز روح نوع دوستی در چشمان دخترانی از جنس آینه درین روزهایی که همدردی جز لق لقه ای بر زبان نیست در کالبد اهورایی پانزده سالشان در حال دمیدن است.

همویی که دستش نوازشگر چهره ای است که غم نگاهش دل آسمانیان را بر زمین تفتیده می نهد و سوز آه جگر سوزشان از سویدای دل خاطر انسان را پر زدرد می کند.

و چه سرخوشند آنانی که لبی را به قیمت خستگی روحشان و دلزدگی وجودشان در تناسخ بادهای سوزان اردیبهشت به خنده ای معصومانه می خرند و در تلاشند تا ندایی برآمده از پاکی درونشان را در هستی زمین و زمان طنین انداز کنند.

بزرگی اینان نه در توصیف کاخ های "هیره" می گنجد و نه در غنیمت شمردن قطره ای آب در "تیه"

   آری...آری... اینان این چنین مقدسند...


پی نوشت:

این را از این باب نوشتم تا اولا ادای دینی کرده باشم به بلندی نظر بچه های انجمن خیریه دانشجویی ندای هستی و ثانیا یادآوری ای باشد برای ما که در این روزهای پر ازدحام در بازار های شهر پرسه می زنیم.نه این که برویم و میلیون ها تومان به این و آن کمک کنیم؛نه،که آنان خود آبرویی به عظمت هفت دریا دارند.فقط خواستم که حداقل دلتان کمی برای دلتنگی های  پسرکی تنگ شود که می دانم شب را با صورت سرخ گون خود شرمنده کرده است...همین..


تمام


به من بگو

در این منزل بی نشان

تا کی به اسم آینه از خشت خام

سخن خواهی گفت؟

دیری است دیوار کج از مسیر ثریا

به ویرانی ویل المکذبین رسیده است.

به من بگو،

از این کاروان بی واژه چه می بری؟

جز غارت خیالی،

که خبر از غفلت بی فردای تو می دهد.

تو چه می دانی از اندوه مادران و،

از این شب پر ملال.

به خدا آتش زیر خاکستر است

این خرمن بی خار و

این کبریت کهنسال.

                                                                               سید علی صالحی

.....................................................................

شعر زیبای بالا ،شعری تازه انتشار یافته از شاعری است که قدرت کلمات را می شناسد و افسونگرانه کلامش در اعماق جان آدمی می نشیند.با "ری را" با او آشنا شدم و تاکنون مست شانه کشیدن سخن با قلمش هستم.

لازم بذکر است که این شعر در  اولین شماره ی(اسفند 88) ماهنامه ی وزین "مهرنامه" منتشر شده است.


علت عاشق


هر وقت نگاهش میکنم،غمی سنگین را در چهره ی خندانش می جویم.غمٍ نگاهش،سوار بر امواج موسیقی بر گوش هایم سرازیر می شوند. وقتی همه با هم هستیم، می رود و می آید و می خندد و تلاش می کند ولی به لحظه ای، دیگر نمی بینمش،پیدایش نمی کنم...

-آها اینجاست...هی کجایی پسر؟!

فقط به چشمانم می نگرد،وقتی سفره ی دلش را باز می کند،من فقط گوش می دهم.در آن بی کرانه ی سپیدی، در آن بالا بالا ها فقط می توانم سکوت کنم.چه،که حرفی برای آتش درونش در چنته ندارم.در آن شب بی نظیر،در آن سوز سرمایی که دیگر پاهایم مال خودم نبودند و شوق دیدن برف ها بدل به یک کابوس وحشتناک می شد؛من عشق برساوش را در نگاه ترسان آندرومدا در زیر فرش بی بدیل آسمان کوهستان،در پهنه ی رخشان و درخشان آسمانٍ شب می دیدم.دریغ که آسمان هم تنها جایی برای اسطوره هاست....

پی نوشت:

و آدم ها چه موجودات غریبی هستند،چه حرف ها که در سینه هاشان می ماسد.حرف هایی که هیچ گاه تن به حقارت کلمات نمی دهند...